تبليغاتX
باران بهاری
زندگی زیباست به شرطه آنکه زیباییهایش را باور کنیم.

بعضی وقتا دلم بدجوری از خودمو آدمای اطرافم می گیره. از خودم به خاطر پرتوقعی از

آدمای اطرافم به خاطر کم محلی. هر کاری می کنم نمی تونم این دو تا رو با هم هماهنگ کنم.

آخرشم ضربشو خودم می خورم و داغون می شم ولی هر کاری می کنم نمی تونم این روند

رو از بین ببرم یا حتی تغییر بدم.

وقتی بعد از مدتها گشتن و زیرو رو کردن آدما، یکی رو پیدا می کنی که فکر می کنی مال

خودته و می فهمتت و درکت می کنه و عاشقانه و صادقانه دوستت داره  و تو هم این

احساسات رو بهش داری، واست خیلی گرون تموم می شه اگه ازش کم توجهی یا بی محلی

ببینی. چون خیلی ازش توقع داری. مخصوصاً اگه قرار باشه اون شریک  تمام فرداهات

باشه. شریک لحظه به لحظه آینده زندگیت باشه. هم نفست باشه. همراهت باشه. همدم و

هم دلت باشه.

وقتی به یکی قول می دی همیشه کنارش باشی مسئولیت سنگینی رو قبول می کنی. دیگه باید

خودت رو کنار بذاری و مال اون باشی. نه اینکه واسه خودت زندگی نکنی. نه.

منظورم این نیست.برای خودت هم زندگی کن اما اول برای اون باش بعد برای خودت. مطمئن

باش اگه یه آدم واقعی رو برای زندگیت انتخاب کرده باشی اون هم این از خود گذشتگی رو

می فهمه وبرای تو زندگی می کنه. اون هم خودش رو کنار می ذاره و اول تو رو می بینه.

اینجوری تو اون رو به آرزوهاش می رسونی اون هم تو رو. و نتیجه اش میشه خوشحالی

برای هر دو.

کاش ما آدما یه کم، کم توقع تر بودیم. نه. ما آدما نه. کاش من یه کم، کم توقع تر بودم.

اینجوری کمتر عذاب می کشیدم و با هر نسیمی خم نمی شدم.

                             ^~^~^~^~^~^~~^~^~^~^~^~^~^                          

من بیشتر از یک سال بود که آپ نکرده بودم. دفعه قبلی که آپ کردم از سفر زیارتی که رفته

بودم نوشتم. بعد از اون شبای زیادی دلتنگ شدم اما دیگه نوشتن رو زیاد دوست نداشتم همشو

ریختم تو خودم. تازگی ها یکی پیدا شده که اصرار داره دوباره بنویسم. اما می گه فقط برای

اون بنویسم. منم بهش قول دادم تا از این به بعد فقط برای اون بنویسم و قول دادم که وبلاگمو

با یه پست خداحافظی در مورد اون ببندم و دیگه فقط برای اون بنویسم.

پست بعدیم خداحافظیه. مهم نیست که دارم خداحافظی می کنم مهم اینه که من بازم با نوشتن

دارم سبک می شم و ازش ممنونم که دوباره  قلم رو به دستم داد.

        

 

       

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

نمی دونم باز تو این دل واموندم چه خبر شده که اینقدر آشفته شدم. آخه خدایا این چه

 

روزگاریه، من دیگه خسته شدم.

 

آخه مگه دلتنگی هام کم بود که یکی دیگه هم بهش اضافه کردی؟ کم غصه می خوردم؟ کم

 

ناراحتی می کشیدم؟ کم دلتنگ می شدم؟ این زخم هایی که روی این دل شکسته بود کم بود که

 

حالا یه زخم دیگه هم به این زخم ها اضافه شد؟؟؟

 

همه ی این دلتنگی ها هم درست بشه آخریه مگه درست میشه؟ آخه مگه میشه دوباره به

 

همین راحتی برگردم خونت؟ ببین خونت با دل من چه کرده که نصفه شبی خواب رو از سرم

 

پرونده و داره همین طور قطره های اشک رو روی صورتم جاری می کنه.

 

خداجون! این چیزی که می گم فقط خودت می دونی و خودم، یادته اون شب آخر روبه روی

 

خونت نشستم؟ یادته نمی تونستم دل بکنم؟ یادته انگار داشت دنیا رو سرم خراب می شد؟

 

آخه خدا جون اون صفایی که حیاط خونه ی تو داشت هیچ جای دنیا پیدا نمی شه.

 

چقدر دلم واسه مسجد پیامبرت تنگ شده، دلم هوای مدینه رو کرده، با اون شبهای آرومش، با

 

اون گنبد خضراش، با اون گلدسته های نورانی و قشنگش.

 

 

                 

 

 

دلم هوای اون جای همیشگی رو تو حیاط خونت کرده، بین باب فهد و باب ملک عبدالعزیز،

 

رو به روی رکن یمانی، یعنی قشنگترین جای حیاط خونت. یاد اون پرنده های کوچولو به

 

خیر،یاد نماز شب ها به خیر، یاد ناودون طلا به خیر، یاد حجرالاسود به خیر، یاد مقام

 

ابراهیم و حجراسماعیل هم به خیر.

 

دلم واسه بوی پرده کعبه تنگ شده. چقدر واسم جالب بود که یک قدمی قبله نماز می خوندم،

 

تاآخرین حد ممکن به خونت نزدیک شدم و نماز خوندم. یاد اون طواف های شبانگاهی

 

به خیر.

 

هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی از خونت بر گردم اینقدر دلتنگش بشم که شبها بی خواب شم.

 

آخه هر کی ندونه دیگه تو که می دونی واسه من اومدن یا نیومدن به خونت فرقی نمی کرد،

 

در واقع واسه اومدن به خونت تو یه عمل انجام شده قرار گرفتم.

 

اما حالا،

 

حالا که برگشتم دارم واسه ی دوباره دیدن خونت پرپر می زنم، با اینکه فقط دو هفته از

 

جداییمون می گذره، ولی واقعا واسم سخته. الان ساعت ده دقیقه به دو نیمه شبه، دقیقا دو

 

هفته پیش این موقع رو به روی خونت نشسته بودم و داشتم باهات درد و دل می کردم. چقدر

 

زود و باور نکردنی گذشت و تموم شد. چقدر دلم واسه ی اون دو هفته تنگ شده، خدایا کی

 

میشه که اون دو هفته دوباره تکرار بشه. اگه دوباره بیام خونت یه لحظه هم پلک روی هم

 

نمی ذارم، صبح تا شب، شب تا صبح، همش می یام تو خونت و رو به روی کعبه می شینم،

 

حتی اگه کاری هم نکنم، اما می یام و فقط می شینم و به کعبه نگاه می کنم.

 

چقدر دلتنگی سخته، اون هم دلتنگی که می دونی حالا حالاها  برطرف نمی شه.

 

چند روز پیش این شعر رو یه جایی خوندم که بد جوری من رو برد تو فکر و تکونم داد:

 

 

كعبه گفتم تو از خاكي منم خاك

 

چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟

 

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

 

برو با دل بيا تا من بگردم

 

 

حالا از اون موقع هر چی فکر می کنم نمی دونم با دل اومده بودم پیشت یا با پا، اما امیدوارم

 

که با دل اومده باشم.

 

 

               

 

 

 

 

       ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

 

               

                                       برو با دل بيا تا من بگردم

 

 

 

 

 

 

    

           امیدوارم قسمت شما هم بشه                             

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

باز امشب به اوج تنهایی و بی کسی رسیدم، دنیا به این بزرگی برام به اندازه یه اتاق تنگ و

 

تاریک شده، اونقدر کوچیک و دوست نداشتنی شده که حالم ازش بهم می خوره، کاش میشد

 

زندگی همین جا و در همین لحظه تموم میشد.

 

آخه چرا نمی فهمه که من دوسش ندارم و به قوله معروف می خوام ازش پیاده شم. کاش

 

می فهمید که مرگ از زندگی برای من شیرینتره، آخه من برم به کی بگم که دوسش ندارم و

 

نمی خوام زنده باشم، کاش خودکشی گناه نبود، کاش خود کشی گناه نبود، اونوقت حتی یه

 

لحظه هم صبر نمی کردم.

 

نبودن رو به بودن ترجیح می دم، آخه هر بودنی یه دلخوشی می خواد، وقتی آدم دلش خوش

 

نباشه آخه چه جوری می تونه بمونه.

 

هر چیزی دلیل می خواد وقتی دلیلی نداری باید بذاری و بری. اما چه رفتنی، رفتنی که بارت

 

رو سنگینتر کنه که رفتن نیست، کاش یه جور رفتن پیدا بشه که باره گناهت رو بیشتر نکنه.

 

از همه چیزو همه کس سیر شدم، از بودن، از نفس کشیدن، از رفتن، از اومدن، از موندن،

 

از خودم، از اطرافیانم، از درختا، از پرنده ها، از هوا، از زمین، و باز هم از خودم، از

 

همه چیزو از همه چیز بدم میاد.

 

امشب با شبای دیگه خیلی برام فرق می کنه، اونقدر تلخ و بده که دلم می خواد زودتر صبح

 

بشه، اما نه یه صبح معمولی، یه صبحی که همه بیدار بشن جز من، دلم نمی خواد دیگه

 

خورشید رو ببینم، دلم نمی خواد دیگه روشنایی هوا رو ببینم، دوست ندارم دیگه باشم،

 

دلم نمی خواد دیگه صدای هیچ کس رو بشنوم، حتی صدای خودم رو.

 

ای خدا دلم می خواد با تمامه وجودم فریاد بزنم و بهت اعتراض کنم، که چرا مرگ با این

 

همه لذت باید اینقدر دیر سراغه من بیاد، بسه دیگه، بیست و دو، سه سال زندگی بسه، بیشتر

 

از اون رو نمی خوام.

 

آخه خدایا هر کی ندونه خودت که بهتر می دونی اونقدر سختی کشیدم که دیگه طاقت سختی

 

رو ندارم، تازه اگه یه همراه، یه همدم، یا یه مونس داشتم که خیلی خوب بود، ولی من

 

هیچ کس رو ندارم که من رو بفهمه، هیچ کس رو. اگه یه کسی رو داشتم که یه کوچولو

 

من رو می فهمید و من رو درک می کرد، اونوقت شاید تحمل این زندگی برام راحتتر بود.

 

دیگه حتی از نوشتن هم خسته شدم، دیگه نوشتم رو هم دوست ندارم، یه زمانی خیلی آرومم

 

می کرد ولی الان.......................

 

 

 

                                             برام دعا کنید.

         

 

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

دوستای گلم سلام

 

می دونم تو این مدت که آپ نکرده بودم خیلی ها از دست من راحت بودن و خوشحال از

 

این که خبری از من نیست، اما به هر حال من دوباره اومدم. اما این بار نمی خوام از خودم

 

چیزی بنویسم. هر چند که با خودم قرار گذاشته بودم که توی وبلاگم هیچ چیزی به جز

 

دست نوشته ها و شعرهای خودم ننویسم، اما چند روز پیش که رفته بودم نمایشگاه کتاب،

 

کتابی خریدم که یه مقدمه بسیار بسیار زیبا از دکتر علی شریعتی نوشته بود و حیفم اومد که

 

اون رو فقط خودم بخونم.

 

خواستم اینجا بنویسم تا شما هم اون رو بخونید. چون واقعاً مطلب قشنگی بود و اگر فقط

 

خودم اون رو می خونم خودخواهی بود.

 

 

 

 

آنها که باید مرا بنوازند، می زنند.

 

آنها که باید همگامم باشند، سد راهم می شوند.

 

آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند.

 

آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند.

 

آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند، بیش از دشمن حمله می برند.

 

آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه، ستایشم کنند، تقویتم کنند، امیدوارم کنند،

 

تبرئه ام کنند، سرزنشم می کنند، تضعیفم می کنند، نومیدم می کنند، متهمم می کنند.

 

تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم،

 

رانده شوم، تا تنها امیدم تو شود.

 

چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند. تنها از تو یاری طلبم، تنها از تو پاداش گیرم، و در

 

حسابی که با تو دارم، شریکی دیگر نباشد. تا تکلیفم با تو روشن شود، تا تکلیفم با خودم

 

معلوم گردد. تا حلاوت « اخلاص » را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش

 

شیرین نیست، بچشیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

سلام به دوستای گلم

 

به دوستای گلم که از گل هم گلترند. از همتون ممنون و متشکرم که همیشه با نظرات قشنگ

 

ودلگرم کننده ای که می دین من رو برای ادامه راهم امیدوار می کنین. بارها خواستم

 

پست بزنم وبرای همیشه خداحافظی کنم. اما وقتی می دیدم شماها تحت هیچ شرایطی من رو

 

تنها نمی ذارین وهرطور شده حضور خودتون روحتی اگه شده با تأخیر، ولی اعلام می کنین

 

دلم نمی اومد که پست خداحافظی بزنم. به هرحال ازهمگی ممنونم و امیدوارم هر جا هستین

 

خوش باشین.

 

 

 

پیشاپیش هم عید روبهتون تبریک می گم وامیدوارم سال خوب، پربرکت وسرشارازموفقیت

 

رو در پیش رو داشته باشین.

 

پس فعلاً خداحافظ تا بعد ازعید

 

  

 

     زمستان می رود ای نازنینم

 

          

 

     بهاری دیگر آید نازنینم

 

         

 

     بیا ما هم بهاری دیگر آریم

 

         

 

     زمستان را به یاد دل سپاریم

 

         

 

     زمستان می رود با همه سردی

 

         

 

     به جاش بهار میاد با عشق و گرمی

 

         

 

     بهار آمد بهشت آورد اینجا

 

         

 

     بوی عشق و سرشت آورد اینجا

 

         

                                                                             

     بهاری کن دلت را تا بمانی

 

         

 

     میان مردمان، پاک و جهانی

 

          

 

 

      TinyPic image

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

کاش میشد بفهمیم تو سر آدمهای دور و برمون چی می گذره. میشد بفهمیم به چی فکر

 

می کنن، چه آرزویی دارن، چه خواسته ایی دارن، از زندگی چی می خوان، از ما که

 

کنارشون هستیم چه توقعی دارن و خیلی چیزهای دیگه............

 

ولی .................

 

ولی ای کاش آدمهایی که کنارمون هستن می دونستن ما به چی فکر می کنیم. کاش

 

می دونستن توسر،ما چی میگذره، ته دلمون چه خبره، به چی فکر می کنیم، دوست داریم

 

به چی عمل کنیم و از این قبیل چیزها.

 

فکرش رو بکنید اگه خانوادمون، دوستامون، اطرافیانمون و ازهمه مهمتر اونی که با تمام

 

وجود بهش علاقه داریم و یه جورایی همه چیزمونه اگه از فکر و اندیشه و ته دلمون خبر

 

داشته باشن اونوقت چقدر همه چیز خوب و عالی میشه.

 

اما حیف و صد حیف که هیچ وقت این اتفاق نمی افته و هیچ کس از ته دل آدم با خبر نمیشه

 

وتمام خواسته ها، علایق، دوست داشتنی ها، دوست نداشتنی ها، آرزوها و خیلی چیزهای

 

دیگه تا ابد تو دل آدم می مونه و هیچ کجا مطرح نمیشه و هیچ کس از این همه رازو رمز

 

وجود آدمها با خبر نمیشه.

 

به همین خاطره که آدمها روز به روز از هم دور میشن و با وجود نزدیکیه بیش از حد

 

جسمشون ولی روحاشون با هم خیلی خیلی غریبه هستن.

 

 

 

  

 

 

 

 

.کاش می دانستی در دلم حرف بسیار است

 

.حرفهای ناگفته ایی که تا ابد ناگفته خواهند ماند

 

.حرفهای نا گفته ایی که به گوش هیچ کس نخواهد رسید

 

.حرفهایی که همیشه در دلم می ماند

 

.و دل کوچکم را کوچکتر میکند

 

.هر چقدر سعی می کنم حرفهایم، اندیشه هایم و خواسته هایم را بر زبانم بیاورم نمی شود

 

.همانند بغضی بر گلویم خشکیده

 

.راه گلویم را بسته

 

.کاش میشد حرفهایم را در گوش باد زمزمه می کردم

 

.تا باد هم در گوش درختان زمزمه می کرد

 

.درختان نیز آنها را بر بال های چکاوکان به امانت می گذاشتند

 

.چکاوکان آنها را به گلهای دشت می دادند

 

.وبوی خوش گلهای وحشی دشت آنها را برای تو به ارمغان می آوردند

 

.ودر آن هنگام است که شاید کمی از بار سنگینی که بر دوش می کشم کم شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

سلام وصد سلام به همه دوستای گلم که همیشه همراه من بودین و با نظرات قشنگتون من رو

 

برای ادامه این راه دلگرم کردید.

 

همگی خوبین؟ خوب خدا رو شکر امیدوارم همتون همیشه خوب، خوش، سرحال و سلامت

 

باشین و اونقدرخوب و پرانرژی باشین که احساس کنید می تونید پروازکنید وکوچکترین غم و

 

رنجی هم تو دل قشنگتون نداشته باشین.

 

راستش این دفعه آپ کردم تا بگم دارم میرم ...

 

آره دارم میرم، ولی نه از اون رفتن هایی که شما فکر کردین. دارم میرم سفر، یه سفره چند

 

روزه آخه خیلی خستم. به یه استراحت احتیاج دارم. قول می دم خیلی زود با یه روحیه

 

خوب ویه عالمه مطلب قشنگ برگردم. البته آپ نکردم تا اینها رو بگم منظورم از آپ این

 

دفعه این بود که چون چند روزی نیستم نمی تونم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم و قسمت

 

نظراتتون رو با نظرهای نه چندان جالبم خراب کنم.

 

خوب دیگه سرتون رو درد نمیارم امیدوارم تو این مدت که نیستم اتفاق خاصی نیفته تا از

 

قافله عقب نمونم

 

پس تا دو هفته دیگه خداحافظ

 

این گلهای قشنگ هم تقدیم به همه شما خوبان

 

 

 

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

اصلاً دوستش ندارم. ازش خوشم نمیاد. دلم می خواد سر به تنش نباشه. من آرزوی مرگ

 

هیچ کس رو ندارم ولی با تمام وجود آرزو می کنم که زودتر بمیره. اصلاً نمی دونم چرا

 

دست از سرمن بر نمی داره. هر چی ازش دوری می کنم انگار فایده نداره و اون بیشتربه

 

من نزدیک میشه. کاش یه جوری می فهمید بودنش آزارم می ده. کاش می فهمید که

 

لحظه های شیرین زندگیم رو با حضورش تلخ می کنه. نمی دونم با چه زبونی بهش بگم دست

 

ازسرمن برداره.نمی دونم چه جوری باید بهش بفهمونم که وقتی هست ازهمه چیزوهمه کس

 

دور می شم. چشم داره ولی مثل کورها رفتار می کنه یا شاید خودش رو به کوری می زنه.

 

می پرسین چرا؟ خوب معلومه، اون داره می بینه که وقتی هست همه از من دور میشن و

 

فاصله می گیرن، داره می بینه که وقتی میاد همه میرن، ولی باز با وجود اینکه همه اینها

 

رو می بینه و می دونه، دست از رفتار خودش بر نمی داره وبه کارش ادامه میده. هر چقدر

 

باهاش بدرفتاری می کنم، کم محلی می کنم، اذیتش می کنم، ولی انگار نه انگار. اصلاً انگار

 

این رفتارهای من به خاطر یه چیز دیگه و یه کس دیگه ست.از وقتی پاش رو گذاشته تو

 

زندگیم همه چیز عوض شده، از رفتارم با دیگران بگیر تا بقیه چیزها. دیگه به خدا دارم

 

کلافه می شم.، زبون آدمیزاد سرش نمی شه. وا !!! من چی دارم می گم آخه مگه اون آدمه

 

که زبون آدمیزاد حالیش بشه. آره دیگه راست می گم اون آدم نیست. می پرسین چرا؟ خوب

 

معلومه چرا، چون وقتی می گم آدم نیست خوب آدم نیست دیگه.

 

 

 

 

یعنی چه جوری بگم اون هیچ چیز نیست، راستش اون یه جور احساسه. یه جور احساسه که

 

زیاد هم قشنگ نیست. آره اون احساس، احساسه تنهاییه، یه احساسه بد و سمج.    

 

 

 

 

 

             

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

دوست دارم امروز شما رو به یه دشت سر سبز و زیبا ببرم  . به هیچ چیز فکر نکنین وبا

 

من به سرزمین رویاها و زیباییها بیاین .

 

یه نفس عمیق بکشین ، بوی گلها رو حس می کنین؟ چقدر لذت بخش و دوست داشتنیه که

 

مشاممون رو از بوی گلها پر کنیم . بهتره توی جیب هامون هم بریزیم تا وقتی برگشتیم

 

خونه ، باز هم بوی گل داشته باشیم  .

 

من دوست دارم توی دشت بُدوم، شیطونی کنم ، بالا پایین بپرم . شما چطور؟

 

پس یک ، دو ، سه ...  بُدو . هر کی زودتر دَمه اون درخت رسید .....

 

آه ..... آخیش ..... نفسم بند اومد ..... یه نفس عمیق بکشیم .....

 

مسابقه خوبی بود ولی خوب من اول شدم . چرا اینقدر یواش دویدین حالا اشکال نداره

 

دفعه ی بعد من یواش می دوم که شما اول بشین .

 

چمن اونجا خیلی قشنگه بیاین بریم اونجا دراز بکشیم .

 

آخ جون چقدر آسمون آبیه ، چقدر قشنگه . اون چندتا ابر کوچولو رو ببینید ، چه حرکت 

 

آرومی دارن .

 

اِ ... اون پرنده ها رو دارن دسته جمعی کوچ می کنن .

 

چه شبنمی روی چمن ها نشسته احساس می کنم کم کم لباسم داره خیس می شه . شما چی ؟

 

لباس شما خیس نشده ؟

 

راستی حالا که بی خیال از همه دنیا اینجا دراز کشیدیم ، صدای رودخونه و پرنده ها رو می

 

شنویم ، بوی گلهای زیبا و خیسی چمن رو حس می کنیم و به آسمون آبی نگاه می کنیم بهتره

 

به چیزهای خوب هم فکر کنیم .

 

مثلاً :

 

روزی که از یه دوست دوستداشتنی یه شاخه گل هدیه گرفتیم .

 

روزی که یه نی نی کوچولو به جمع خانوادگیمون اضافه شد .

 

روزی که احساس می کردیم اونقدر پر انرژی هستیم که می تونیم پرواز کنیم .

 

و خیلی روزهای خوب دیگه و خیلی احساس های قشنگ دیگه که خودتون بهتر می دونید .

 

 

وای ساعت چند شده .....

 

آخ آخ ما الان نزدیک به چند ساعته بی خبر از همه اومدیم بیرون .

 

بهتره برگردیم چون ممکنه نگرانمون بشن .

 

 

خوب گردش بسیار خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خوش گذشته

 

باشه .

         

 

                  

 

            

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

توی لحظه های سخت

دوست دارم با هم باشیم

بگیم و بخندیم و شاد باشیم

اونقدر تکیه کنیم به همدیگه

که مثه دو کوه استوار بشیم

 

 

 

 

شنیدن این جمله اون هم از زبون یه دوست چقدر دوست داشتنیه نگران نباش ما همدیگه

 

رو داریم

 

شما تا حالا این جمله رو ازکسی شنیدین ؟ چه احساسی داشتین ؟

 

تو لحظه ای که دنیای آدم به آخرش رسیده ، با شنیدن این جمله اون هم از زبون یه دوسته

 

دوست داشتنی می تونه وجود آدم رو پر از احساس آرامش و امنیت کنه . تو اون لحظه

 

انگار زمین زیرپاهات و تکیه گاه شونه هات از سنگ هم سخت تر و محکم تر می شه. این

 

احساس اونقدرلطیف و دوست داشتنیه که آدم دوست داره بارها و بارها تکرار بشه .

 

درسته که این جمله فقط از چند کلمه ساده ودر بعضی مواقع بی معنی تشکیل شده ولی اونقدر

 

انرژی و نیرو داره که می شه با کمکش به راحتی از هفت خوان مشکلات عبور کرد . دعا

 

می کنم هیچ وقت هیچ کدومتون به دیو مشکلات برخورد نکنید ولی اگه یه زمانی هم بر

 

حسب اتفاق برخورد کردین امیدوارم کسی رو داشته باشین که بهتون از این حرفهای قشنگ

 

بزنه و احساس آرامش ، امنیت و استواری رو توی شما تقویت کنه .

 

جداً کاش می شد آدم تو زندگیش کسی رو پیدا کنه که براش مثل یه کوه باشه . اونقدر محکم و

 

استوار که یه تکیه گاه همیشگی بشه . البته این استواری از عشق و علاقه واقعی میاد نه از یه

 

علاقه ظاهری و سطحی .اگه تو زندگیه آدم کسی پیدا بشه که واقعاً و از ته دل بشه دوستش

 

داشت و این علاقه هم یه علاقه دو طرفه باشه مطمئناً آدم هم خودش می تونه برای طرف

 

مقابل یه کوه باشه وهم طرف مقابل کوه اون می شه .

 

خلاصه که نویسندگان و خوانندگان عزیزه وبلاگ ها نگران نباشین ، ما هم همدیگه رو

 

داریم ممکنه نتونیم ظاهراً کاری واسه ی هم بکنیم ولی همین که حرف های دلمون رو

 

می نویسیم و اون ها رو تو وبلاگ می ذاریم و اینکه به وبلاگ همدیگه سر می زنیم و اونها

 

رو می خونیم و نظر میدیم خودش کلی کاره . ممکنه ارتباط مستقیم و رو در رو نداشته باشیم

 

ولی همین که از دل خودمون می نویسیم و از دل دیگران می خونیم و می دونیم که شبیه این

 

نوشته ها هم توسط دل های خوبی مثل شما نوشته و خونده می شه خودش کلی دلگرمیه .    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

نم نم بارون چشمات بدجوری اثر گذاره

 

کاش بدونی که نباید هر جایی اثر بذاره

 

نکنه اثر بذاره رو دلی که بی پناهه

 

آخ اگه اثر بذاره ،

 

می دونی ،

 

آواره میشه ،  به جایی که دوست نداره

 

کاش جایی اثر بذاره که واسش فایده داره

 

در به در نشه کسی که

 

نم نم بارون چشمات رو دلش اثر میذاره

 

 

 

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

تا حال شده به آخر خط برسی؟ به اون آخره آخرش ، به اونجایی که احساس کنی

 

اگه یه قدم دیگه برداری سقوط می کنی. سقوط به ته یه دره . دره بسیار عمیقی

 

که هر چی میری به تهش نمی رسی. توی اون لحظه ست که فکر می کنی به

 

آخر دنیا رسیدی، فکر می کنی هر چی بدبختی و بیچارگیه اومده روی سر تو

 

خراب شده این احساس، احساسه خیلی بدیه. اونقدر بد که آدم فقط به مردن

 

فکر میکنه.

 

نمی دونم تا حالا این احساس بهت دست داده یا نه ولی آدم هایی که به اینجا

 

می رسن دو جور تصمیم می گیرن . یکی اینکه زانوی غم به بغل میگیرن ، کاسه

 

چه کنم چه کنم به دست . صبح تا شب غصه می خورن که ای وای چی کار کنم .

 

میشن یه مرده متحرک که بود و نبودشون واسه همه بی اهمیت میشه . به درد

 

هیچ چیز نمی خورن . حتی پشه ها هم واسشون فرقی نمی کنه که اونها باشن

 

یا نباشن و روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنن . یه عده دیگه هم خودشوش اقدام

 

به مردن می کنن یعنی خودکشی می کنن . به هر حال اصل مطلب چیزه دیگه ایه

 

و اینا تو حاشیه ست . می دونید مهم چیه ؟ مهم اینه که چرا اینجوری

 

می شه . چرا این احساس به وجود میاد ؟ وچی می شه که آدم به آخر خط

 

می رسه ؟ تو وبلاگ یه دوستی خوندم « من مالک همه پیروزی ها ، کامیابی ها ،

 

همه شکست ها و اشتباهاتم هستم » جداً راست گفته هر کی این رو گفته . آیا

 

تا حالا واقعاً به این موضوع فکر کردین که چه کسی باعث بدبختی ها و

 

خوشبختی های شماست ؟ مطمئن باشید اگر مقصر اصلی ( یعنی خودتون )

 

رو پیدا کنید ودنبال چگونگی به وجود اومدن مشکل برای برطرف کردن اون برید،

 

هیچ وقت به آخر خط نمی رسید .

 

 

 

 

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

                 

 

توی این دوره زمونه که اکثر آدمها به مادیات فکر می کنن ، کم وبیش آدمهایی هم

 

هستندکه به معنویات توجه می کنن و اون رو اصلیترین رکن زندگیشون قرار میدن.

 

می دونید با اینکه پول در آوردن خیلی سخته ولی عشق ورزیدن و دوست داشتن

 

از اون هم سخت تره .

 

تاحالا این مطلب رو شنیدین: * اونی که تو رو دوست داره تو دوستش نداری .....

 

اونی که تو دوستش داری اون تو رو دوست نداره ..... واما ... اونی که هم تو اون رو

 

دوست داری ، هم اون تو رو دوست داره .......... یه قانون « هیچ وقت به هم

 

نمی رسین » ..... و این یعنی رنج ............... *

 

حالا دیدین دوست داشتن خیلی سخت تره . تازه مورد سوم خیلی کم پیش میاد .

 

تو این زمونه که همه آدمهاش دل شکسته هستن ( تو پرانتز عرض کنم راجب اینکه

 

همه ی آدمها دل شکسته هستن مطلبی دارم که آخر می گم ) و دنبال انتقام ،

 

آخه آدم چه جوری می تونه کسی رو پیدا کنه ، بهش اطمینان کنه و بعد سعی

 

کنه دوستش داشته باشه. و اما مورد اول و دوم، تا دلت بخواد آدمهای اینجودی

 

زیاده. آدمهای اینجوری که عشق های یک طرفه ی بی سرانجام دارن ، که آخرش

 

هم همش آه و حسرت و غم و اندوهه .

 

تازگی ها من به یه مورد خیلی خاص برخورد کردم.تا حالا دیدین یه نفر کسی رو

 

دوست داشته باشه و اون کس نخواد که کسی دوستش داشته باشه  . من به

 

همچین موردی برخورد کردم و با چشمای خودم دیدم و با گوشهای خودم شنیدم ،

 

بیچاره اون آدم که کسی رو دوست داره که دلش نمی خواد دوستش داشته

 

باشن.

 

اون آدم هم تصمیم گرفته که دیگه بهش نگه دوستش داره تا اون ناراحت نشه .

 

حالا به نظر شما با دل خودش چی کار کنه ؟! اگه راه حلی داشتین تو نظرات

 

بنویسید تا من بهش بگم .

 

 

بابا اصلا بی خیاله عشق و عاشقی . فقط وفقط خودت رو دوست داشته باش و

 

خدای خودت رو ، بقیه رو هم ول کن . نمی دونی چه کیفی داره وقتی که فقط

 

خودت هستی وخدای خودت.

 

 

یه بار امتحان کن ..........

 

 

این هم مطلبی که قول داده بودم :

 

اولین کسی که عاشقش می شی دلت رو می شکنه و میره ، دومین کس رو

 

که میای دوست داشته باشی از تجربه اولی استفاده می کنی ، دلتو بدتر

 

می شکنه و می ذاره می ره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به

 

بعدش می شی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوستت دارم واست رنگی

 

نداره ..... و اگه یه آدم خوب بخواد باهات دوست بشه تو دلش رو می شکنی که

 

انتقام خودت رو ازش بگیری و اون می ره با یه آدم دیگه .....

 

و این طوری میشه که دل همه آدمها می شکنه .  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

                    " به نام خدایی که زیباترین ها را آفرید"

 

سلام ، سلام ، سلام

 

 

زیاد سلام کردم چون سلام سلامتی میاره. من دوست دارم خواننده های

 

سلامتی داشته باشم ، پس زیاد سلام کردم.

 

امروز یه روز سرده پاییزیه ، یه روز خوب ، یه روز که بالاخره من تصمیم گرفتم یه

 

وبلاگ راه اندازی کنم ، راستی امروز چندمه؟؟؟ بذارین تقویم رو نگاه

 

کنم ..........

 

آها پیداش کردم امروز سه شنبه ۱۴/آذر/۸۵ . میدونید من الان بیشتر از سه چهار

 

ماهه می خوام وبلاگ راه بندازم، اما خوب نمی شد اما امروز اونقدر احساس

 

تنهایی به من دست داد که فکر کردم بهترین راه برای اینکه از تنهایی در بیام اینه

 

که بنویسم و این نوشته ها رو به وبلاگم بفرستم تا اگر دوست داشتین شما هم

 

بخونید.

 

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط بهار  |